نظريات مختلفي است اما نوعاً معتقدند كه شكل گيري علم اقتصاد، ريشه در انقلاب دريانوردي دارد. قبل از آن، جهت حركت كشتيها در مسير باد بود. باد مثلاً از غرب به شرق مي رفت، كشورها كالاها را از اين طرف به آن طرف دنيا حمل مي كردند. بعد منتظر بودند كه جهت باد تغيير كند دوباره حركت كنند به اين سمت دنيا. انقلاب دريانوردي توانست با تحول در بادبان ها و نوع كشتيها، خلاف جهت باد حركت كند. يك گشايش در حمل و نقل دريايي به وجود آمد كه به انقلاب دريانوردي معروف است.
اشاره:
دكتر مسعود درخشان، يكي از متفكران اقتصاد اسلامي است كه با تخصص اقتصاد مالي و اقتصاد انرژي در دانشگاه علامه طباطبايي و دانشگاه امام صادق (ع) تدريس ميكند. تحليل حاضر، بخشي از سخنراني ايشان در اردوي علمي بسيج دانشجويي دانشكده اقتصاد دانشگاه علامه (سال 87) است كه به زباني ساده و روايي، به ريشهيابي تاريخ پانصدساله علم اقتصاد در غرب ميپردازد. بحثي كه به تصريح خود ايشان، در جاي ديگري ارائه نكرده است.
ويرايش: روحالله ايزدخواه
قيمت عادلانه
در قرون وسطي چيزي به نام علم اقتصاد نبود. قديمي ترين مطالعات اقتصادي در غرب برمي گردد به حدود مقارن زمان مولوي و سعدي و ابن عربي؛ حدود سال هاي هزارو دويست ميلادي؛ زماني كه اولين دانشگاه هاي غرب تأسيس ميشوند؛ يعني سوربن در فرانسه و آكسفورد و كمبريج در انگلستان.
قديمي ترين مطالعه درباره اقتصاد در غرب مربوط است به يكي از عالمان و معلمان ديني ـ كه به آنها اصحاب كليسا ميگفتند ـ به نام «سن توماس» كه در كتاب ديني خود، بحث از «قيمت عادلانه»{1}كرد . مطالعات اسلامي هم چندان مطرح نبود الا خواجه نصير كه در كتابهايي كه نوشته، بخشي را به تدبير منزل اختصاص مي دهد. در آن زمان از انواع مختلف كار و پيشه و شغلهاي خوب و شغلهاي نامناسب و امثال اينها صحبت مي كردند. بعدها ابن عربي نيز در كتاب خود، بحث جامعه شناسي اقتصادي را مطرح مي كند و اينكه چگونه شهرها بزرگ مي شوند؟ چرا در اين شهر رونق اقتصادي وجود دارد و در آن شهر رونق اقتصادي نيست؟ چرا فلان تمدن ها از بين رفتند؟ چرا جامعه اي به لحاظ اقتصادي رونق پيدا مي كند؟
جالب آن كه بحث قيمت عادلانه، بين متفكران غربي و به طور آكادميك، در قرون وسطي در قالب مكتب استولاستيك ادامه پيدا كرد. يك نظريه اين بود كه قيمت عادلانه قيمتي است كه قانون گذار تعيين مي كند؛ هر چه حكمران تعيين كند عادلانه است. دويست سيصد سال بعد از سن توماس، كم كم به اين نظر رسيدند كه قيمت عادلانه قيمتي است كه بازار تهيه مي كند. به هر حال ريشه هاي اقتصاد در حول و حوش قيمت عادلانه شكل گرفت. اما اين باعث نشد «علم اقتصاد» در غرب شكل بگيرد. پس چطور شد كه علم اقتصاد شكل گرفت؟
خدانشناسي
نظريات مختلفي است اما نوعاً معتقدند كه شكل گيري علم اقتصاد، ريشه در انقلاب دريانوردي دارد. قبل از آن، جهت حركت كشتيها در مسير باد بود. باد مثلاً از غرب به شرق مي رفت، كشورها كالاها را از اين طرف به آن طرف دنيا حمل مي كردند. بعد منتظر بودند كه جهت باد تغيير كند دوباره حركت كنند به اين سمت دنيا. انقلاب دريانوردي توانست با تحول در بادبان ها و نوع كشتيها، خلاف جهت باد حركت كند. يك گشايش در حمل و نقل دريايي به وجود آمد كه به انقلاب دريانوردي معروف است. {2}
اين انقلاب دريانوردي در غرب اتفاق افتاد و منجر شد به كشف قاره آمريكا. البته مي خواستند هند را كشف كنند. اينها فكر مي كردند به هند رسيده اند نمي دانستند كه سرزمين ديگري است. از روي نقشه نگاه كردند و گفتند از اينجا دور مي زنيم مي رويم مي رسيم به آن طرف هند و نمي دانستند كه اين وسط يك قاره ديگر هم هست. بعداً متوجه شدند كه قاره جديدي است كه در آن مقدار زيادي طلا وجود دارد. ماجراي كشتن بوميان آمريكا و حمل طلا مطرح شد. اين كارها عمدتاً توسط پرتغالي ها و انگليسي ها انجام مي شد. بدنبال اين، ماجراي دزدان دريايي هم پيش آمد. يك عده مي رفتند طلا مي آوردند و يك عده ديگر به جاي اينكه خودشان تا آمريكا بروند و بوميان را بكشند و طلا بياورند، طلاها را روي آب تصاحب مي كردند.
اين سرآغاز اقتصاد غرب است و مسلمين در اينجا عقب افتادند. من با تحليل اين مسائل، به يك تئوري جديد رسيدم. علت اينكه غرب جلو افتاد، خدانشناسي اش بود! مسلمين هيچ وقت اين كار را نمي كردند. مسلمين اگر مي رفتند به سمت آمريكا و چنين قاره اي را كشف مي كردند، آدم ها را نمي كشتند تا طلاهايشان را تصاحب كنند. هيچ وقت مسلمين اجازه چنين كاري به خود نمي دادند. هر دزد و ماجراجويي بود با بي ايماني و خشونت، رفت به سمت آمريكا تا بوميان را بكشد و طلاها را بياورد يا همانجا ساكن شود. از ديدگاه من، اين ريشه و شروع تمدن غرب شد. شايد هيچ كس با من هم عقيده نباشد؛ غربي ها كه قطعاً هم عقيده نيستند بين مسلمين هم نديدم كسي اين عرايض را بيان كند.
خزائن طلا
طلاها را كه آوردند سوال اول اين بود كه انباشت طلا چه تأثيري بر قيمتها ميگذارد. برخي متفكران تأثير اين طلاها را بر روي قيمت بررسي كردند. بحث دوم اين بود كه خزائن پر از طلا قدرت يك كشور را بالا مي برد؛ لذا يك عده نظريه پرداز گفتند اگر كشوري مي خواهد قدرت بيشتري داشته باشد بايد طلاي بيشتري داشته باشد. خزائن پر از طلا نموداري ساخت براي رشد اقتصادي. به اين ترتيب تجارت دريايي كمكم از انحصار مسلمين خارج شد. مسلمين محدود شدند به تجارت بر روي خشكي. اجناس را مي بردند تا ونيز و در آنجا تحويل غربيها ميدادند و آنها هم در اروپا توزيع ميكردند. از آن طرف غربيها حالا داراي ذخاير پر از طلا شدند و مسلمين بايد با تجارت، طلا به دست ميآوردند.
سپس در اروپا اين نظريه به وجود آمد كه خزائن طلا فقط با رفتن به آمريكا و چپاول ثروت بوميان حاصل نميشود؛ بلكه اگر صادرات يك كشور بيش از وارداتش باشد خزانه پر از طلا ميشود. جو غالب بر انديشه متفكران آن زمان اين شد كه سعي كنيد «مازاد تراز تجاري» داشته باشيد تا رشد كنيد. اين يك باور شد. حال براي اين كه صادرات بيش از واردات شود چه بايد كرد؟ بايد به كشورهاي مختلف هجوم برد و سعي كرد اجناس ساختهشده را به آنها فروخته و با قيمت ارزان، مواد اوليه آنها را خريداري كرد. دوراني است به نام استعمار و لشكركشي و اين همزمان است با سال هزار و پانصد ميلادي. قاره آمريكا چند سال قبل از اين تاريخ كشف شد.
يعني شروع اين قصه ها هزارو پانصد ميلادي است. سيصد سال پس از سن توماس كه مي گفت قيمت عادلانه چيست. ديگر در هزارو پانصد ميلادي در كليساها و مدارس علميه، كسي صحبت از قيمت عادلانه نمي كرد. صحبت اين بود كه چه كنيم تا تراز پرداخت ها مثبت باشد. اين دو جريان به موازات هم بود؛ اما تبعاً يك جريان غلبه كرد و آن جرياني بود كه جنبه عيني داشت و با زندگي روزمره سروكار داشت و آن هم بحث تراز مثبت پرداخت ها بود.
در ايران چه اتفاقي افتاد؟ درست هم زمان با اين قضايا صفويه تأسيس شد. خيلي عجيب است كه صفويه درست در همين زمان كه اروپا راه جديدي را انتخاب كرده، به وجود آمد. نقطه عطف اروپا 1500 ميلادي بود و صفويه هم در 1500 تأسيس شد و به همين دليل است كه بعداً مستشرقين آمدند به ايران (برادران شولي) و در دربار صفويه دنبال اين بودند كه آيا مي توانند تجارتي با ايران راه بياندازند. به اين جريان اصطلاحاً مي گويند دوران «مركانتيليسم»؛ يعني اصحاب تجارت.
شما خودتان را جاي آنها فرض كنيد و ببينيد ريشه اقتصاد غرب از كجا ناشي مي شود. توصيه شما چيست. اقتصاددانها چه كساني هستند؟ پاسخ: همان سياستمداران. بين اقتصاد و سياست، تفاوتي نيست. اقتصاددانان همان سياستمداران و سياستمداران همان اقتصاددانان هستند. چرا؟ چون وقتي مي گويند تراز پرداخت ها بايد مثبت باشد؛ يعني يك ديد سياسي لازم است. لشكركشي و نفوذ به فلان جا و تحميل اجناس با قيمت بالا و چپاول مواد آنها با قيمت ارزان! مثل اكنون كه آمريكا به زور آمده در عراق تا ذخاير انرژي اين منطقه را چپاول كند يا تحت كنترل درآورد.
پس در سالهاي هزاروپانصد و هزاروششصد، اقتصاددان به معناي خاص نداريم؛ چيزي هم به نام علم اقتصاد نداريم؛ اما سياستمدارها هستند كه توصيههاي اقتصادي ميكنند. اقتصاددانها دولتمرد بودند و دولتمردها بايد اقتصاددان ميشدند. الباقي بايد در كليساها درباره مسائل استولاستيكي بحث مي كردند. مثلاً در فلسفه، بحث آن زمان اين بود كه در نوك سوزن چند تا ملائكه جا مي شوند! بحث جدي قرون وسطا اين بود كه ملائكه حجم دارند يا ندارند. يك عده سر همين بحث ها كشته شدند! چون حرف هايي مي زدند كه خلاف كتاب مقدس بود. تا اينكه بعداً لايبنيتس «بينهايت كوچك» را مطرح كرد و ديگر اين معضل نظري حل شد!
آزادي
انديشه مركانتيليستي، سيستم كنترل شديد دولت و دخالت دولت در امور مردم را ايجاب كرد. صادرات محدوديت ندارد؛ تجار نمي توانند بدون اجازه دولت وارد كنند (چند جنگ بزرگ بين فرانسه و انگلستان درگرفت براي اينكه فرانسه ميخواست شراب صادر كند به انگلستان و انگلستان هم گندم به فرانسه)؛ همه چيز بايد در كنترل دولت باشد؛ قانون غلات؛ قانون تعرفهها؛ يكچنين سيستم پيچيده دولتي به مدت دويست و پنجاه سال طول كشيد. سيستم كامل كنترل دولت بر همه رفتارهاي تجار. نتيجه اينكه اين همه دخالت، هم دولت را خسته كرد و هم مردم را. يعني كمكم جامعه ديگر نمي پذيرفت. نتيجه چه شد؟ فلاسفه شروع كردند به نظريه پردازي. (جالب است كه اول، جامعه متحول ميشود و بعداً فلاسفه نظريه ميدهند! فلاسفه دنيا را تغيير ندادهاند، بلكه دنباله رو بودهاند.) اين نظريه پردازي جديد بايد حول چه محوري ميبود؟ پاسخ: آزادي. فلاسفهاي مثل ژان ژاك روسو بويژه در فرانسه و بعداً در انگلستان درباره آزادي انسان حرف زدند. تمام اينها عزم داشتند كه اين سيستم كنترل دولت را زمين بزنند.
باز هم جالب آن كه درست در همين زمان، صفويه از بين رفت! يعني در زماني كه اروپا راه جديدي را انتخاب كرد، صفويه شكل گرفت و بعد هم كه اروپا مجدداً راه ديگري را انتخاب كرد، صفويه منقرض شد! طبعاً حركت اقتصاددانان و حركت فلاسفه، زمان مي خواهد تا تأثير بگذارد؛ اصولا هر حركت فلسفي 150 سال زمان مي خواهد. شما دقت كنيد به حمله نادرشاه به هند. من فكر مي كنم درست در مسير همان انديشه هاي حاكم بر اروپا بود كه «مي خواهيد رشد كنيد، بايد ذخاير طلا و جواهر بالا برود». نادرشاه لشكر كشيد به هند و خزائن هند را خالي كرد و با خود آورد و حكومت را دست هندي ها داد و فقط به دنبال طلا و جواهر بود. اگر ما تاريخ دقيقي داشتيم ميديديم كه در آن زمان، قطعاً كساني كه مشاور نادرشاه بودند و راز رشد اروپا را در خزائن پر از طلا و جواهر ميدانستند، نادرشاه را تشويق كردند كه حمله كند به هند. چند سال پيش پروفسور رضا در يك سخنراني در ايران، گفته بود علت عقب ماندگي ايران اين است كه زماني كه نادرشاه بر سر اكبرشاه ميكوفت، در اروپا دانشگاه ها را رشد مي دادند. من گفتم: نه! پروفسور رضا تاريخ را درست نخوانده. نادرشاه درست همان الگويي را اجرا كرد كه در اروپاي آن زمان اجرا ميكردند.
به هر حال، انديشه آزادي به وجود آمد و اين كه «بايد بر اساس نظم طبيعي عمل نمود». نظم طبيعي چيست؟ همان مشيت الهي. اگر مشيت الهي جريان پيدا كند، همه چيز درست مي شود. اين، مبناي انديشه فرقه اي از متفكران فرانسوي بود به نام فيزيوكرات ها؛ يعني اصحاب طبيعت. ميگفتند قوانيني كه در فيزيك وجود دارد نظم طبيعت است، عين آن را در جامعه پيدا كنيم. حالا اين قوانين الهي كه همان قوانين طبيعت است، چگونه است؟ پاسخ ميدادند به عقل و وجدانتان مراجعه كنيد؛ براحتي درك مي كنيد. اين، يك حرف جالب فلسفي بود اما قطعاً كاربرد چنداني نداشت.
نتايجي كه از بحثشان ميگرفتند خيلي مسخره بود؛ مثلاً ميگفتند چون ما بايد به طبيعت نگاه كنيم، در طبيعت چيزي كه خلق ارزش ميكند زمين است. پس «كشاورزان» هستند كه ارزش خلق مي كنند؛ صنعتگران فقط چيزي را به چيز ديگري تبديل مي كنند و اين خلق ارزش نيست. تجار چه؟ آنها هم ارزشي خلق نمي كنند؛ جنسي را از اينجا مي برند آنجا مي فروشند. بنابراين مفهومي به موازات قيمت، به نام «ارزش» خلق شد. ارزش اقتصادي و قيمت اقتصادي. ديگر، قيمت عادلانه به انزوا رفت. ارزش اقتصادي چيست؟ مي گفتند: ارزش متعلق به زمين و كشاورزي. نتيجه اين كه فقط كشاورز بايد ماليات بدهد! ميگفتند صنعتگر و تجار مانند تفيلي، از ارزشي كه كشاورز و زمين خلق مي كند بهره مند مي شوند. بديهي است چنين سيستمي نمي توانست ادامه يابد.
تا اينجا رسيديم به 1750 ميلادي. اين 250 سال مركانتيليسم، تمدن شد. در ايران صفويه منقرض شد. افشاريه هم كه دوره اي كوتاه بود. پس در اينجا به قاجاريه ميرسيم و دوران آغامحمدخان قاجار كه تقريباً همدوره آدام اسميت در انگلستان است. ماجراهاي قبلي در فرانسه بود.
دست نامريي
آدام اسميت استاد فلسفه اخلاق در دانشگاه گلاسكو بود. درواقع اقتصاددان نبود. آن زمان رسم بر اين بود كه شاهزادههاي انگليس براي اينكه فرزندانشان مودب باشند و نشست و برخاستشان مرتب باشد، يكي از استادان دانشگاه را دو سه سال همراه فرزند خود مي كردند تا بروند اروپا را بگردند. كسي كه با اين شاهزاده ها مي رفت و برميگشت، تا آخر عمر به او حقوق مي دادند و آنها هم معمولاً ميرفتند يك گوشهاي و براي خودشان مطالعه ميكردند و حقوق هم كه ميگرفتند. آدام اسميت همراه يكي از اين شاهزادهها به اروپا رفت و در آنجا با فلسفه فيزيوكراتها آشنا شد و دو سال با آنها حشر و نشر داشت. وقتي برگشت، ده سال تمام نشست فكر كرد راجع به آنچه آموخته بود. همان ديدگاه را تغيير داد و گفت: «ارزش فقط مختص كشاورز نيست؛ ارزش از كار است؛ صنعتگر هم كه كار مي كند ارزش ايجاد مي كند؛ تجار هم كه كار مي كنند ارزش ايجاد مي كنند؛ مايه حيات اقتصاد، كار است». اين عبارت را در كتاب تحقيق در باب ماهيت و علل ثروت ملل آورده است. بنابراين آدام اسميت چه كرد؟ مقوله آزادي را از فلسفه فرانسوي گرفت و ساير نظرات فيزيوكراتها را رد كرد. كار را مبنا گرفت و همان ايدههاي قبلي را كه دولت نبايد دخالت چنداني در امور اقتصادي بكند، تدوين كرد. آزادي در دستمزد، آزادي در كار، آزادي در كسب، آزادي در صادرات و واردات، لغو تعرفهها، عدم دخالت دولت؛ اينها همه لازمه اين است كه بخش سرمايهدار به سود خود برسد.
يك چيزي اينجا مفقود بود. فكر ميكنيد چه بود؟ نظم طبيعي! در اين باره، آدام اسميت آن «مشيت الهي» را حذف كرد و گفت مشيت الهي، مفهوم روشني نيست. به جاي آن «دست نامريي بازار» را گذاشت. گفت ما به مشيت الهي كاري نداريم؛ بازار با دست نامريي خود، سيستم اقتصادي را به نظم مي آورد. اگر چيزي زيادي شد، قيمتش كم مي شود؛ تخصيص منابع به سمت كالايي كه قيمتش دارد گران مي شود ميرود و... قصه هايي كه بلد هستيم. دست نامريي همان مكانيسم قيمتها است. ريشههاي اقتصاد ليبراليسم از اين زمان مدون شد.
اين ريشهها را كه نگاه ميكني ميبيني كاري به كشورهاي اسلامي ندارد و مباحثي بوده ميان خودشان؛ ربطي به ما نداشت. الان ما تقريباً رسيديم زمان ناصرالدين شاه؛ اميركبير دارالفنون را تأسيس ميكند؛ در اروپا مسائل مذكور مطرح شده؛ ناصرالدينشاه به اروپا سفر كرده و عظمت كارخانهها را ديده؛ بحران هاي كارگري را هم شنيده؛ ولي برگشت و در پايتخت برايش جز خاطره چيزي نيست؛ نه صنايعي وجود دارد، نه قشر كارگري.
بعضي مي گويند چرا اميركبير در دارالفنون رشته اقتصاد تاسيس نكرد؟ (رشتههاي دارالفنون اينها بود: پزشكي، نظاميگري، فيزيك، علوم طبيعي، زمينشناسي و مانند اينها). من مي گويم فرض كن اقتصاد هم درست ميكرد، يك عده را بورسيه ميكرد به خارج، چه ربطي به ايران داشت؟ آنها كشورهاي صنعتي بودند. اصلاً در ايران صنعتي وجود نداشت! آنها ميرفتند آنجا چه ياد بگيرند؟! اميركبير چرا جامعهشناسي درست نكرد؟ چرا علوم سياسي و يا اقتصاد درست نكرد؟ اين رشتهها برميگردد به آنها؛ اصلاً به ما ربطي نداشت، ما يك كشور ديگر و از نوع ديگري بوديم.
تعاليم آدام اسميت و ديگران در مقوله آزادي اقتصادي، با بحرانهاي كارگري به چالش كشيده شد. البته در ابتدا به قدري انديشههاي آزادي و ليبراليسم شدت داشت كه مي گفتند اين حركتهاي كارگري به جايي نمي رسد؛ آخرش ميكشيمشان! در تئوري ها هم ميبينيد كه ميگويند اگر مزد پايين آمد، يك عده مي ميرند، تعداد كارگرها كم ميشود، دوباره مزد بالا مي رود! يعني تعادل بازار با دست نامريي، كامل ميشود. اين بدان معنا است كه اگر مزد كم شد، به آن دست نزن، بگذار پايين بيايد! كارگرها مريض مي شوند مي ميرند، و وقتي تعدادكارگرها كم شد، دستمزد خودبخود بالا مي رود.
جريان دانشگاهي
بدين ترتيب انديشههاي ماركسيسم كم كم رشد پيدا كرد؛ چون جلويش را نميشد گرفت. ماركس در 1848 مانيفست خود را نوشت. در 1883 جلد اول كتاب سرمايه، و دو جلد ديگر بعد از مرگش به چاپ رسيد. عقيده ماركس درست برضد آدام اسميت بود.
دو كار مي شد كرد: اول اينكه آنها بيايند ماركس را در خود تئوريها زمين بزنند كه نتوانستند؛ چون مجموعه نظرات ماركس منسجم و قوي بود. خيلي كوشش كردند بگويند كه ماركس اشتباه مي گويد، اشتباه فكر مي كند، اما ضعيف بودند.
اين بود كه جريان جديدي در اقتصاد غرب به وجود آمد كه صرفاً دانشگاهي بود. اصلاً كاري به عينيت نداشت. در عينيت، حاكميت با كارخانهداران است. مبناي آزادي، عدم دخالت دولت و سركوب كارگران است. اما در مقابل جريان ماركسيسم كه آهسته آهسته رشد مي كرد و اجتماعي ميشد، يك جريان فكري دانشگاهي بوجود آوردند. براي مقابله با يك چيز دو كار مي توان كرد: يا بگوييم غلط است، يا اينكه صورت مساله را پاك كنيم. ماركسيسم در انديشه ها رسوخ كرده بود و حزبهاي كمونيست در كشورهاي مختلف شكل گرفته، كارگران بيدار شده بودند. (شايد كسي با من هم عقيده نباشد؛ غربي ها كه قطعاً اين را نمي گويند، چون شمشيري است كه بر سر خودشان مي خورد؛ غيرغربي ها هم كسي به اين مساله توجه چنداني نداشته است. اما اين به عقل من مي رسد كه) جرياني به وجود آمد كه صورت مسأله ماركسيسم را پاك كند. ظهور «اقتصاد خرد» درست همزمان با اوج ماركسيسم بود. من تمام اسناد اينها را پيدا كردم. درست همزمان با هم، والراس در سوييس، جورت در انگلستان، كلارد در آمريكا دارند يك چيز مي گويند. آنها اقتصاد را از جايي كه آدام اسميت شروع كرد شروع نميكنند. اگر اقتصاد را از جايي كه آدام اسميت شروع كرده، شروع ميكردند و همانطور جلو ميآمدند، در تيررس ماركس قرار ميگرفتند! اقتصاد را از جاي ديگري شروع مي كنند و آن از خود «مصرفكننده» است.
«هر آدم يك مطلوبيتي دارد». اين حرف والراس است. كتاب او حدود ده سال بعد از كتاب ماركس به چاپ رسيد. شروع كتابش با اين بحث است كه مصرفكننده، يك مطلوبيتي (يوتيليتي) دارد؛ اگر از كالا زياد مصرف شود مطلوبيتش بالا مي رود؛ توليدكننده هم همين طور. سپس تعادلي بين مصرفكننده و توليدكننده يا توليد ومصرف برقرار ميكند (تعادل مصرفكننده)؛ بعد با توجه به خط بودجه، نقطه اپتيمم بدست مي آيد. اسم كتابش را هم گذاشت اصول اقتصاد سياسي. والراس عين همين مباحثي را كه شما در درس اقتصاد خرد مي خوانيد، در آن كتاب نوشته است از جمله همين فرمولها و سيستم معادلات. از جايي شروع كرد كه در تيررس ماركس نبود. اصلاً ماركس به اين مسائل نمي پرداخت.
بحث هاي والراس چه بود؟ براي اينكه بتواند مطالبش را به خواننده القا كند، با مثالهايي خيلي پخته، شما را ميبرد در فضايي ذهني كه تأييد شما را بگيرد؛ سپس از آن فضا برميگردد به يك فضاي واقعي. مثلاً در اقتصاد خرد داريم كه مي گويد تصور كنيد فردي در بيابان است، راه را گم كرده و تشنه است، منتها در جيبش چند سكه جواهر و طلا دارد. اين فرد دارد از گرما و تشنگي ميميرد. يك مرتبه يك نفر از پشت يكي از اين سنگها با مشك پر از آب يا شربت پيدايش ميشود. پيشنهاد ميكند ليوان اول در برابر يك تكه جواهر بزرگ. مي گيرد و مي خورد؛ سير نمي شود. ميگويد ليوان دوم درمقابل همان تكه جواهر. مي گويد اين قدر نمي دهم، چون كمي سير شده و تشنگي اش رفع شده است. ليوان دوم را دربرابر يك سكه طلا سر ميكشد. نوبت به ليوان سوم مي رسد. اين بار با ربع سكه. ليوان چهارم را ديگر نميخواهد. يعني مطلوبيتش كم كم دارد كم مي شود و بعد منفي هم مي شود. اما نفر دوم ول كن نيست و مي گويد بايد به زور بخوري. جواب مي دهد اين پول را بگير و برو، ديگر آب نمي خواهم! خب اين مي شود مبناي اقتصاد والراسي! اگر كمي فكر كنيد و خودتان را جاي آن بنده خدا قرار دهيد مي گوييد همين طور است، راست مي گويي. حالا كه قبول كردي، در دنياي واقعي فرمول مي نويسد و همان استنتاج ها را مي كند. اما يك نفر نيست از اين آقا سوال كند اين آدم با اين همه جواهر و سكه در آن كوه ها چه مي كرده؟ چطور يك دفعه كسي با مشك آبي با آن پيشنهاد پيدايش شده؟ اگر اينقدر نامرد بود كه براي يك ليوان آب حاضر بود يك تكه جواهر بگيرد و براي دومي يك سكه طلا، اصلاً لازم به اين حرف ها نيست، سرش را مي بريد و هر چه پول و جواهر داشت بر مي داشت!! اما كسي چنين سوالي نمي كند، كسي به روابط و مناسبات اجتماعي توجهي ندارد، به نهادها توجه ندارد. داستان درد دل شماست كه مي گوييد اين همه اقتصاد خرد خوانده ايم به چه درد مي خورد؟ اين مباحث براي همان كسي است كه با آن جواهرات در پشت آن كوه ها بوده؛ معلوم است ربطي ندارد به دنياي واقعي. تحليل من اين است كه اين كارها براي مقابله با ماركسيسم بوده است.
نكته جالب اينكه هيچ كس كتاب والراس را نخوانده. خود والراس در كتابش مي نويسد هيچ كس نمي فهمد من چه مي گويم، صد سال بعد خواهند فهميد. اين عين جمله والراس است. چون بازار نداشت اين حرف ها. در مقام مقايسه، مارشال، اقتصاددان كمبريج، در 1910 يك كتاب اقتصادي نوشت كه چهل سال كتاب درسي دانشگاه ها بود. تعادل عمومي والراس را در پاورقياش آورد؛ اينقدر برايش بياهميت بود. نه اينكه مارشال رياضي بلد نباشد؛ اتفاقاً وي ابتدائاً رياضيدان كمبريج بود و بعداً اقتصاددان شد.
خطر كمونيسم
كار مي رسد به جنگ جهاني اول، 1917، كه انقلاب در روسيه تزاري اتفاق مي افتاد و اولين حكومت كارگري بوجود مي آيد. اقتصاددانان غرب تازه فهميدند ماركسيسم چه ميگويد. بعد از اين، زمينه براي جنگ دوم جهاني آماده شده و هنوز اقتصاددانان همان حرفهاي آدام اسميت را مطرح ميكنند كه «بگذاريد بشود، همه چيز به تعادل مي رسد». ميگفتند كشور كمونيست شد! آنها جواب مي دادند طوري نيست، الگو همين است كه ما ميگوييم. رسيد به نفوذ كمونيسم در اروپاي شرقي. تا بالاخره كينز، اقتصاددان معروف، در 1930 شروع كرد به انتقاد و گفت: دست از اين حرف ها برداريد؛ كمونيسم به مرزهاي انگلستان رسيده است. دولت ها بايد دخالت كنند و الا اروپا كلاً كمونيست ميشود. كينز در كتاب خود مي نويسد: ما لباس كلاسيكها و نئوكلاسيكها را از تن درآورديم؛ ما بايد اقتصاد را از جايي ديگر شروع كنيم؛ از جايي كه بحث دخالت دولت را مطرح مي كنند. مي بينيم ماجرا دوباره برگشت به 1500 ميلادي! دخالت دولت دوباره مطرح شد. اما چيزي غير از دخالت دولت مركانتيليست است. ديگر بايد «نهاد» بسازيم. نهادها چه هستند؟
اكنون بعد از جنگ جهاني دوم هستيم و كينز مسئول بازسازي مناطق جنگي شده است. توصيه مي كند «بانك جهاني» و «صندوق بين المللي پول» بوجود آيد. اينها توصيههاي كينز بود، براي اينكه كشورهاي جنگزده را بازسازي كرده و ارتباطات ارزي كشورها را هماهنگ كند. سپس ميگويد بايد «برنامه توسعه» تدوين شود و دولت از طريق نهادها دخالت كند. نه فقط مثل قديم تعرفه بگذارد و ماليات بگيرد، بلكه بايد «سازمان برنامه» و برنامه هاي سازماني درست كند.
نظريه كينز بسرعت مورد قبول قرار گرفت، چرا كه خطر كمونيسم بزرگ بود و به همين دليل است كه اولين كشور در حال توسعهاي كه در آن نهادسازي شد، ايران بود! چون در مرز جنوبي شوروي قرار داشت و درست در تيررس كمونيسم. اولين كشوري كه مورد توجه غرب قرار گرفت ايران بود. بيش از هزار كيلومتر مرز مشترك با شوروي داشت و نفوذي كه روشنفكران داشتند. بنابراين سازمان برنامه بلافاصله در ايران تشكيل شد. بانك مركزي تشكيل شد. نهادهاي كنترلي و برنامه بلندمدت بوجود آمد. بنا به توصيه و تعاليم كينز ايران بسرعت در برنامهريزي پيشرفت كرد. اولين برنامه عمراني ايران هفت ساله بود كه در سال 1327 تدوين شد و اجراي آن از سال 1328 بود. ميشود 1949. يكي از استادان دانشگاه كه رييس سازمان برنامه هم بود، براي من تعريف مي كرد كه رفته بوديم كره. وزير اقتصاد كره مي گفت وقتي ما دبيرستان مي رفتيم مي گفتيم آيا مي شود ما يك روز ايران بشويم! در آن زمان از خيلي كشورها مي آمدند سازمان برنامه ايران تا تجربيات برنامهريزي و دخالت دولت در برنامهريزي را ياد بگيرند. ايران اولين كشوري بود كه به دليل خطر كمونيسم، نهادهاي دخالت دولت در آن تأسيس شد و كم كم در همه كشورهاي در حال توسعه تكرار شد. البته در ايران يك بعد ديگر هم اضافه شد كه درآمدهاي نفتي بود و اين، مسئله جديدي را به دخالتهاي دولت اضافه كرد. به هر حال، انديشهها ديگر انديشههاي ليبراليستي نبود. انديشههاي آدام اسميت و ريكاردو و والراس نبود. بعد از كينز، انديشهها چه بود؟ انديشه دخالت دولت و مديريت دولت براي توسعه، نه ليبراليسم.
الگوي هماهنگي
تا مي رسد به زمان تاچر و ريگان. درست همزمان با بعد از پيروزي انقلاب اسلامي و تجاوز عراق به كشور ما و جنگ تحميلي. در غرب، كمكم متوجه شدند كمونيسم ديگر خطر جدي نيست. شوروي هم با تغييرات عمدهاي كه كرده، خطري ندارد و انديشههاي تاچريسم و ريگانيسم مطرح شد. اينها چه بود؟ سياست دوباره تغيير كرد: دولتها كوچك شود؛ بخش خصوصي رونق پيدا كند؛ آزادي بوجود آيد؛ سازمانهاي برنامهريزي كمكم بساطشان را جمع كنند؛ برنامه توسعه جمع شود. تا بتوانند در بازار كشورهاي جهان سوم موانع تجارت را حذف نموده و جريان ثروت را براحتي به كشور خود منتقل نمايند. «اگر ميخواهيد رشد كنيد بياييد در اقتصادهاي مسلط رشد كنيد!» الگوي هماهنگي با اقتصادهاي پيشرو بوجود آمد. انديشهها دوباره بهسمت ليبراليسم تغيير كرد. ميگويند اين ليبراليسم جديد است؛ ليبراليسم دوران جهانيشدن است. گفتند ديگر دنيا دارد جهاني مي شود، مرزها را هم برداريد، همه يكي بشوند. اين پيام به ايران دير رسيد. چرا؟ براي اينكه ما درگير جنگ تحميلي بوديم. بعد از جنگ تحميلي، اولين گروهي كه از بانك جهاني به ايران آمدند گفتند: مشغول جنگ بوديد، دنيا يك تغييراتي كرده است؛ اين تغييرات با اين قانون اساسي شما نمي خواند. شما در قانون اساسي نوشتهايد دولت، و بعد از دولت بخش تعاوني، الباقي بخش خصوصي! دنيا تغيير كرده است. دولتها تشريفات را بايد بردارند. تعاوني ديگر بيتعاوني! اصل بخش خصوصي است. موانع عضويت در تجارت جهاني بايد حذف شود. در ايران اين پيام نرسيده بود و انديشهها هنوز به نفوذ دولت تأكيد داشت. از اولين اقتصادداناني كه در ايران اين مسائل را مطرح كرد مرحوم نوربخش بود. بعد از جنگ ايشان از طرف مجله تايمز مرد سال شد! به خاطر اينكه توانست اين مسائل را در ايران مطرح كند.
من سعي كردم اين پانصد سال را بطور خيلي عيني تحليل كنم. اين ريشههاي اقتصاد ليبراليسم است. بايد يك مقدار راجع به خودمان هم فكر كنيم. اينها چه ربطي پيدا ميكند به ما؟ آيا دانش اقتصاد همه اش بيربط است و يا قابل استفاده است؟ اگر هست در كجا مي توان استفاده كرد و مسائلي از اين نوع.
{1}نكته جالب اين كه "قيمت عادلانه" در غرب مطرح شد ولي در كشورهاي اسلامي مطرح نشد. من اين را به عنوان سوالي دادم به يكي از دانشجويان دانشگاه امام صادق(ع) كه به عنوان يك رساله كار كند و ببيند ريشه هايش چه بوده. چرا در ايران و كشورهاي اسلامي بحث قيمت عادلانه مطرح نشد؟ پاسخ چنداني به دست نيامد؛ اما برخي گفتند كه اين به خاطر مفهوم عدالت در اسلام بوده است. به هر حال يك علامت سوال است كه چرا اينطور بود.
{2}در دانشگاه انگلستان كتابي است كه در نوشته هايم به آن ارجاع داده ام. در همان زمان ها دريانوردان غربي نقشه اي را از مسيرهاي دريايي كشيده بودند و ديده بودند كه اكثر مسيرهاي دريايي در كنترل مسلمين است. بحث شان اين بود كه چگونه اين را از كنترل مسلمين خارج كنند. يعني آن نقشه نشان مي داد كه مسلمانان تقريباً انحصار تجارت دريايي را داشتند كه مسيرها با رنگ زرد در نقشه مشخص بود. نقشه هم هنوز هست. تقريباً تجارت آن موقع دنيا در اختيار مسلمانان بود؛ نه تنها تجارت در خشكي بلكه تجارت در دريا را هم در انحصار داشتند.